تبليغاتX
شب تنهایی

شب تنهایی

خوشبختی از آن من است، نمیتوانی از من بگیری اش.


  اشک هایم را از روی چهره پاک میکنم، لعنتی می فرستم به هجوم افکار منفی، لبخند به لب می آورم تا روی دنیا را کم کنم، دنیایی که همه ی تلاشش را می کند تا خوشبختیم را از چنگم در آورد...

 مرمرنوشت 1: پس فردا (جمعه) عقد داداشمه.

مرمرنوشت 2: لحظه شماری میکنم که این روزهای رخوت و خونه نشینی و استراحت و هیچ کار مفیدی نکردن تموم شه. این روزهای تنهایی، این روزهای تحمل حرف و حدیث ها، این روزهای بی رنگی و کمرنگی، این روزهای دور از مسئولیت و دور از زندگی.

مرمرنوشت 3: روزهای سختی گذشت، تنها موندن تو خونه، ساعتها چشم دوختن به سقف، وقتی امیدوار بودی که دوستی، برادری، خواهری، کسی، بیاد و لحظه ای کنارت بشینه، تا حرف نزنی هم! لااقل حس کنی نمُردی...

مرمرنوشت 4: هرگز با دوست صمیمی خود فامیل نشوید! بی شک او را از دست خواهید داد...

مرمرنوشت 5: امروز خواهرم، چند روز پیش صمیمی ترین دوستم، اشکم رو در آورد... با گفتن حقیقتی که خودم هم میدونستمش. اما پذیرفته بودم، همه ی اینها رو و ازشون رد شده بودم... چقدر سخت تره تو یه محیط کوچیک باشی و نشنوی، نبینی، و به زندگیت اونطور که میخوای ادامه بدی. اما من قبلا هم نشون دادم میتونم. مرد روزهای سختم.

مرمرنوشت 6: بالاخره خونه هم (شمال) اینترنت دار شد، اما چه فایده من حالا وقت ندارم دیگه!!

مرمرنوشت 7: روز مادر رو اول از همه به بهترین مامانی دنیا تبریک میگم. الهی قربونت بشم مامانی، بعدشم به همه ی مامان های دنیا. امیدوارم بچه های خوب و لایقی براشون باشیم تا بهمون افتخار کنن. هرچند من خیلی خوب نیستم برا مامانم... روز زن به همه ی زنهایی که هویت خودشون رو می پذیرن و با حضور دیگران تعریفش نمیکنن شادباش میگم.

مرمرنوشت 8: دوستای عزیزی که میاین اینجا، دخترها و پسرهایی که دلتون میخواد در مورد آدمها، در مورد خودتون، در مورد روابط بین آدمها در یک رابطه، در جامعه، بیشتر بدونین، حتما به این وبلاگ سر بزنید.

مرمرنوشت 9: ممنونم از همه ی دوستانی که تو این مدت که نبودم بهم سر زدن، و جویای احوالم شدن. بالاخره تن دادم و دماغم رو عمل کردم! به شوخی به بابا میگم حالا که این همه پول خرجش کردیم دیگه "بینی" صداش کنین!!! کلی سوژه برا خنده درست کردم برا خانواده! یکیش همین خندیدنم! داداش کوچیکم ادامو در میاره و کلی همه میخندیم!!! :دی در مرود عمل کردن، راستش نمیدونم چرا بعضی ها وقتی عمل میکنن عوض میشن، راستش در مورد من برعکسش بوده، من که عمل کردم بقیه عوض شدن انگار!!! هرچی من عادی ام بقیه یه جورین!!!! والا!!!!

مرمرنوشت 10: امروز داداشم اومده ازم بپرسه برا مامان و مادر زنش چی بخره و اینا، میگم محسن باید هردوشو خودت حساب کنی ها، همه شو، راستش با وجود بدیهی بودن این مساله یوهو به ذهنم رسید نکنه فکرکنه مثه کادو تولد و اینا که همیشه میخوایم بگیریم پول رو هم میذاریم، نکنه فکر کنه باید دنگی از نامزدش هم پول بگیره! داداشم نگام کرد، میگم نکنه میخواستی نصفشو ازش بگیری؟!؟؟ میگی آره خب!!!! محسن: متعجب و وا رفته! من با یه علامت سوال رو سرم که واقعا آیا محسن برای زندگی مشترک آماده ست؟؟؟!

مرمرنوشت 11: نمیدونم باید برای کسی که فکر میکنه اشتباه زندگیشم بمونم یا نه، نمیدونم همه درست میگن یا خودم درست فکر میکنم، نمیدونم کار درست چیه، اما میدونم آمادگی نبودنش رو ندارم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

تولدت مبارک کودک درونم، تو تنها نیستی

امشب از اوووووون شب های تنهایی ـه ها...

درسته که ستاره امروز دعوتم کرد خونه شون و یه نهار حسابی خوردیم و یه بعد از ظهر باحال رو در خلسه گذروندیم و بعد هم سر آخری من و ستاره و مازیار کلی رقصیدیم سه تایی و کادوشون رو هم دادن، اما ...

 اما خب روز تولدم که نبود... اما خب، کیک تولد که نداشتم، اما خب شمع فوت نکردم که... امسال رو یادم می مونه که هیشکی برام کیک نگرفت...

خب، مثلا خیلی ها رو میشناسم که بدشون میاد از کیک تولد و شمع فوت کردن، اما تولد برای من تولد نمیشه اگه اینا نباشن...

یادم میمونه امسال رو...

اونها که میخواستم نبودن...

نه داداشا و آبجیم... نه مامان بابا، نه تو...

امیدوارم این پست رو تا وقتی ببینمت نخونی، دلم نمیخواد مجبور باشی چون گفتم برام کیک بگیری، آخه دو نفره که یه کیک رو نمیتونیم بخوریم، پس حتما به نظرت غیر ضروری میاد، بعدشم خودتم دوست نداری کیک و ... این لوس بازی ها رو...

 

چقدر حیف که من این لوس بازی ها رو دوس دارم...

چرا امشب تنهام؟؟؟چرا واقعا؟؟!

الان بابا مامان و محسن مهدی خونه ی همسر احتمالی محسن هستن تا مهریه و اینا رو تعیین کنن، خواهر هم که پیش شوهرشه، شهر شوهرشه... گفته بود امشب میاد... تو هم داری درس میخونی، میفهمم بخدا، درکت میکنم. اما نمیتونم ناراحت نباشم که نیستی، که الان تنهام... مثه چند شب گذشته که تنها بودم...

آره درکت میکنم اما ناراحتم..

کاش وبلاگم رو نخونی، شاید کد گذاشتم تا بعد از تولدم رمزش رو بردارم...

چرا امشب تنهام...

این آهنگها هم غم میریزن تو دلم...

انگار یه چیزی از درون داره میجوه روحمو...

چرا تنهام؟؟؟

انگار چسبیدم تو این لحظه از زمان و سیل داره میاد طرفم، انگار داره میاد که غرقم کنه تو لحظه ی تنهایی حالا، که خفه م کنه...

چرا تنهام؟؟؟؟؟

تولدت مبارک دختر کوچولوی تنها

صبح فردا نوشت: دو ساعت بعد از نوشتن مطلب بود که اومدی و گفتی به روز کردی؟ گغتم ها؟! گفتی رمزشو نمیدی؟؟ نه گفتن ازم بر نمیاد، اونم به تو. اما ازت یه قول گرفتم، که برام کیک نگیری...! رمز مطلب رو برداشتم و رفتی و خوندی و برگشتی و گفتی: ابرکی! درس نمی خوندم، اینطوری گفتم که توضیح ندم سورپرایزم خراب نشه، داشتم کادوتو آماده می کردم... و من ِ عجول شرمزده سر به بیابان گذاشتم!!!

بهت هم گفتم که شمارش معکوس رسیدن به تولدم چقدر برام سخت میگذره هر سال و چقدر احساس تنهایی و وازدگی میکنم، که بیشتر از از هرچیزی دلم میخواد خودت کنارم باشی، و کنارم موندی تا منو سپردی دست خواب.


+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/25ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

وقتی عشق تو را خالق هر چه لحظه ی ناب میکند


دوسشون دارم!!!! شما چطوووور؟!


نمیدونم چطور از عزیز ترین کسم تشکر کنم، نه به خاطر این کادو ها و زحمتی که برای دونه دونه شون و برای تیکه تیکه پارچه شون و طراحیشون کشیده، بلکه بخاطر اون چند روزی که بهم هدیه داد، تا مفهوم زندگی واقعی رو در کنارش تجربه کنم .. نمیدونم چطوری...


دوستت دارم عشقم تا بی نهااااااایت...




+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/20ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

The last Tuesday of Shamsi Year "Chahar-Shanbe-Soori"


Chahar-Shanbe-Soory is a tradition in Iranian's culture. It is the night before the last Wednesday of the Shamsi year, on which people make fire with woods, so they can jump over it. Jumping over a fire is a symbol for burning away your sorrows in flames, and instead of it brings the redness of fire, the life. Someone who is jumping over the fire says: my yellowness will be yours; your redness will be mine.

Happy your 4Shanbe-Soori, wish your sorrows vanish in flames.

چهارشنبه سوری سنتی است در فرهنگ ایران. شب ِ آخرین سه شنبه ی سال شمسی، مردم آتش به پا میکنند تا از روی آن بپرند. این حرکت نمادین سمبلی ست از سوزاندن غصه ها و ناراحتی ها و ناملایمت ها در شعله های آتش و وام گرفتن تمامی چیزهای خوبی که در اتش است. کسی که از روی آتش می پرد میگوید: زردی من از تو، سرخی تو از من. در فرهنگ ایران آتش نمیاد پاکی ست،آتش  پالاینده ناپاکی هاست  و پریدن از روی  آن معانی نمادین بسیار دارد. «گذر سیاوش از آتش» یکی از این نمونه هاست.  سوگ سیاوش یکی از شور انگیز ترین و غم آلود ترین داستان های شاهنامه فردوسی  است. سیاوش فرزند کاووس از رستم  رسم پهلوانی ، فرهیختگی و رزم  می آموزد . در بازگشت ، سودابه همسر کاووس شاه به سیاوش دل می بندد اما او که آزرم و حیا و پاک دامنی و عفاف آموخته است تن به گناه نمی سپارد و از جانب سودابه  به دروغ متهم می شود . سیاوش برای اثبات بی گناهی خویش ازمیان آتش می گذرد و از این آزمایش ، سرافراز بیرون می آید . آتش،  با تمام سوزانندگی اش سیاوش را از خود به سلامت عبور می دهد همانگونه که پیش از آن بر ابراهیم گلستان شده بود.

چهار شنبه سوری تان مبارک. آرزو میکنم ناراحتی هایتان در شعله ها محو شود و آتش، پاکی برایتان به ارمغان آورد.

مرمرنوشت 1: کم بودنم را ببخشید

مرمرنوشت 2: این روزها سرم بسیاااااار شلوغه.

مرمرنوشت 3: مریمی عزیزم دوست دارم.

مرمرنوشت 4: نیمه اول عید عازم تبریزم با خانواده!!

مرمرنوشت 5: امسال سال تحویل کنار خونواده ام!

مرمرنوشت 6: خونه تکونی تنهایی مزه میده، اما سخته... بخدا سخته

مرمرنوشت 7: چون این عدد رو دوست دارم اینجا میگم!! جووووووووووووکریم دوست دارم، ناز منی! بالاخره دیدمت! و چه دیدنی!!! :* دوست دارم جوکریم....

بعدا نوشت(دو ساعت بعد!): اول رفتم تا یه آتیش کوچیک پیدا کنم و از روش بپرم، اما هر چی آتیش بود قد یه ساختمون، تند و تند هم توش نارنجک و بمب مینداختن، در حدی که از ترس نصف خیابون رو که رفته بودم دویدم و این وسط بس که ترسیده بودم مردم دلشون می سوخت و به بقیه میگفتن نزنین بذارین رد بشه! خودمم التماس کنان می دویدم! خلاصه همین طور که داشتم می دویدم کوچه نرسیده با کوچه خودمون یه آتیش کوچولو دیدم و دویدم طرفش! خلاصه چهار بار از روش پریدم و گفتم زردی من از تو، سرخی تو از من، از اونجایی که از صبح مثه چی کار کرده بودم، زرد هم شده بودم والا!:دی خلاصه برگشتم خونه و بلان آرزومو برداشتم و ترقه هایی که خریده بودم با یه کبریت و رفتم پشت بوم!( آیکن خباثت!!) خلاصه اول با ذوق بالن رو هوا کردم!! اونقدر رفت و رفت و کوچیک شد که دیگه ندیدمش...! یه عالمه آرزوهای خوب کردم واسه سال آینده ام... بعد هم ترقه ها رو چهار تا چهار تا انداختم پایین! یه حالی میداد! مینداختم جلوی این ماشینه که نزدیک خونه مون بود ! دزدگیر داشت هی چراغاش روشن میشد من ذوق می کردم!!! خوشحالیم واسه خودم! تنهایی چه حالی میکنم!!!

یه اعترافی میکنم، مردم خیابون ما خفن ترین مردم این دور و برن! هر چی سطل آشغال بود آتیش زده بودن با آتیشهایی به این هوا! هی هم توش یه چیزایی مینداختن که مثه بمب منفجر می شد مثه گوله ی آتیش میرفت تا هفت هشت متر بالاتر..! من از ترس قالب تهی کردم تا راه رفته رو برگشتم!!! اما حال داد! من عاشق هیجانم!!! یوهوووووووو!

و آسمون... تا قبل از بالن من خالیِ خالی بود، اما بعد از اینکه ترقه های رو ترکوندم سرمو که بلند کردم دیدم پر از بالنه تو آسمون!!! اونقدر که مال خودمو گم کردم :( مث موج مکزیکی یوهو یه عاااااالمه بالن آرزو تو آسمون اومد...

امیدوارم آرزوهای همه تون یکی یکی برآورده بشن...




اگه نیومدم از همین جا سال نو رو هم به شما تبریک میگم. امیدوارم سالی پر بار، پر کار، پر پول، و پر از شادی پیش روتون داشته باشین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/23ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

ترس از خلا...

امروز یکشنبه است...

یاد یکشنبه ی غم انگیز می افتم..."Gloomy Sunday"

یاد احساسی تلخ و شیرین...

شیرینی ای تلخ

و تلخی ای شیرین!

با همه ی غمی که بی دلیل در دلم رخنه کرده

به استقبال شادی خواهرم می روم،

خواهری که دوستش دارم،

که گاهی دلم میگیرد از نبودنش،

که جدی که فکر میکنم، می ترسم که نبودنش را نتوانم تاب بیاورم،

از همین حالا،

اشک در چشمانم حلقه میزند، عروس شدنش شیرین است و دیگر نداشتنش در کنارم تلخ...

نمیدانم چه شد که مزه های تلخ و شیرین زیر زبانم آمد...

به گمانم...

حدس میزنم ها...

شاید تلخی دهانم از این است،

شاید از حرفی که زدم و شنیده نشد،

شاید از حرفی که آرزو کردم نمیزدمش...

شاید از بی اعتنایی دلی که رسم سنگ بودن را ...

دلم سخت گرفته...

یاد حرفهای دوستی می افتم که میگفت:

آنقدر کسی را دنیایت نکن که وقتی رفت هیچ نداشته باشی...

و خودم را میبینم، از همین حالا، که بعد رفتنش هیچچ ندارم.....

و تلخی اش به کامم می نشیند...

سخت است...

Carmen درونم خود را به در و دیوار می کوبد...

رهایی میخواهد...

فرصت نفس کشیدن،

فرصت زندگی،

اما...

آمدن او با رفتن مریم خواهد بود...

با کمرنگ شدن دنیایی که تلخی اش برایم شیرین است...

این روزها بهش فکر میکنم. خیلی....

خود را در بحرانی حس میکنم که نفسم را گرفته

که راه گلویم را بسته...

که می ترساندم...

باز نزدیک فروردین شد

و تمام وجودم را تضاد و ترس گرفت...

سی ساله شدن کم نیست...

و وقتی سرم را پایین می اندازم و عمیق به دستانم نگاه میکنم،

خالی ست...

هیچ ندارم،

جز نفسی که برای او می کشم،

جز دلی که برای او می تپد،

جز فکری که به دور او می چرخد،

جز تنی که گرمی تن او را می طلبد،

جز دستی که دستان او را تمنا می کند،

جز لبی که لمس لبانش را می لرزد،

جز برنامه ای که برای دیدن او،

برای بودن او،

برای خوشحالی او،

تنظیم شده،

و هیچ چیز دیگر هم نمی خواهد،

حتی به فکر روز بدون او هم نیست،

حتی به فکر لحظه ی بدون او هم نیست،

لحظه های بدون او با انتظار بودنش به بهترین نحو،

پر می شود.

هراس تمام وجودم را می گیرد،

وقتی لحظه ای عمیق می اندیشم،

که تمام این لحظه ها که با "تو" پر می شود،

"تو" را که ازش برداری،

چه خواهد شد...

می ترسم

می ترسم

می ترسم...


مرمرنوشت 1: این روزها سرم شلوغ تر شده، گاهی تا دیر وقت نمی رسم حتی کامپیوترم رو روشن کنم، البته روزهای فردم هنوز خالیه، که باید به فکر خرید و حاضر شدن باشم...

مرمرنوشت 2: این روزها یه مشغولیت شیرین دارم، که لحظه هام رو جای فیلم دیدن پر میکنه، دارم شالگردن می بافم، اگه بشینم پاش سرعتم خیلی خوبه، تا سرد نشده باید تمومش کنم و بندازم گردن تو:*

مرمرنوشت 3: دلم برات تنگه بارانم، برای مریمی، برای تو المیرا، اما صبر چیزیه که خوب دارم یاد میگیرم این روزها... گاهی حتی وقتی میدونم صبرم بی نتیجه ست...

مرمرنوشت 4: مواجه شدن با یه عالمه فامیل و همسایه ی خاله زنک که میخوان بگن ان شالله نوبت خودت، ان شالله بخت خوب گیر تو هم بیاد حالمو به هم میزنه و می ترسوندم...

مرمرنوشت 5: تا این مطالب رو بنویسم و دوباره بخونمش، یک ساعت گریه می کردم، سرم درد میکنه، اما آروم ترم.

مرمرنوشت 6: کاش این وسط کمی هم به فکر پایان نامه باشم!

مرمرنوشت 7: از سی ساله شدن می ترسم...



بعدا نوشت: ( آخرین دقایق روز جمعه 12 اسفند) تقریبا یه ساعته رسیدم خونه ی خودم. البته خواهری و داماد جدیدمون هم اینجان، خیلی جالبه، یکی که تا دیروز نمیشناختیش یوهو میشه محرم مامانت و خواهرت و میشه دومادت! وقتی بابا دامادمش رو بغل کرد گریه م گرفت... خوشبختی و به سر و سامون رسیدن بچه ها آرزوی پدر مادراشونه و مایه ی خوشیشون، کاری که من از پسش بر نیومدم...

مرمرنوشت : از همه ی عزیزای دلم که اومدن و نبودم معذرت میخوام، این چند روز که سرگرم عقد و مهمونی بودیم، من واقعا نرسیدم به کارای شخصیم برسم. خیلی زود میام و جواب محبت هاتون رو میدم. الان خیلی خسته ام و تازه از شمال رسیدم، فقط اومدم که شما دوستای عزیزم رو از نگرانی در بیارم. خیلی دوستتون دارم و خیلی دلم براتون تنگ شده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/07ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

diaries

آه... خجالت می کشم بگم این روزهام چطور می گذره... اما حس می کنم مدت زیادی شده که به روز نکردم و به روزهای قبلیم هم یه خورده موضوعی بوده و نه از روزمره گفتن. نمیدونم بیشتر دوست دارین کدومش باشه. اگرچه به نظر می رسه وقتی در مورد یه موضوع می نویسم یا تحقیق می کنم طرفدار بیشتری داره. اما نباید فراموش کنم که اینجا جاییه برا حرف زدنم. فرقی نداره حرف اون روزم که دلم می خواد بگمش جی باشه. حالا سی-اسی، اجتماعی، یا هر چی، اما باید بگم در وهله ی اول هیچکدوم از اینا نیست. قبل از هر چیزی حرفهایی که می زنم شخصین. یعنی ریشه در زندگی خودم دارن و روزمره هام . گاهی مشکلات و مسائل اجتماعی، گاهی سی-اسی، گاهی عشقولانه، گاهی خانوادگی، گاهی تحصیلی، گاهی هم درگیری های ذهنی!!!

این یکی جزو درگیری های ذهنیمه! داشتم به این فکر می کردم با این طبقه بندی می تونم موضوعات دسته بندی شده ی وبلاگم رو بهتر طبقه بندی کنم! اما واقعا می ترسم گند بزنم و مطالبم قاطی پاتی بشن!!!

این روزها... تقریبا 15 ساعت از روز رو دراز کشیده ام. یعنی دراز کشیده فیلم می بینم، دراز کشیده تو نتم( که قربونش برم این روزها جز بلاگفا جای دیگه نمی شه رفت!) یا دارم دراز کشیده میوه می خورم، یا غذایی که تو اون 6-7 سساعت دراز نکشیده درست کردم دارم دراز کشیده می خورم!!! الانم دارم دراز کشیده می نویسم که مثلا به روز کنم!!!

بعد از اینکه دو تا کلاس رو که بهم داده بودن نگرفتم(یکیش رو همون موقع یکیش رو روز قبل از کلاس!) دیگه بهم کلاس ندادن، الان فقط پنج شنبه ها کلاس دارم. اونم یه خصوصی! گفته بودم وقتم آزاد شه چه کارا که نمی کنم... بعضی هاشون هنوز یادمه( تو بی حسی این روزها)

1.     شال گردن و کلاه خوشگل ببافم برا خودم، از اونهاش که بافتشون شله، و بافتنیشون هم خیلی نرمه.

2.     کلاس ایروبیک برم بلکه از این خشکی عضله در بیام و دو سال دیگه انواع و اقسام مریضی ها رو نگیرم.

3.     دنبال تدریس زبان فرانسه هم برم( تو این مدت همش دعوام کردن که تو که فوق لیسانس فرانسه داری چرا فرانسه هم تدریس نمیکنی؟ حق هم داشتن، هم درآمدش بیشتره، هم تخصص خودمه، هم متخصص هاش کمترن)

4.     که کمی سطح فرانسه م رو از آکادمیک بالاتر ببرم و محاوره ای کار کنم.

5.     که برم دنبال یه کار ثابت برا صبحها.

6.     که دنبال یه خونه ی دیگه برم.

7.     که کتاب های فرانسه ی بیشتری بخونم.

8.     که زود به زود وبلاگم رو به روز کنم.

9.     که فیلم ببینم. ( که این یکی رو خوب انجام میدم!!!)

10. مرتب غذا درست کردن.

11. یه مسافرت توپ برم. ( که البته خونه رفتم یه یه چهار روزی، یه روز هم رفتم خونه ستاره و خیلی خوش گذشت، اما مسافرت راس راستکی دلم میخواد)

حالا موضوع پایان نامه م هم به گمونم تصویب شده، مونده کارای اداریش، درسی هم ندارم. کاری هم ندارم عملا، اما هیچکدوم این کارا رو نکردم جز فیلم دیدن. منتظرم از آسمون یه کار خوب، یه برنامه ی ورزشی مرتب، یه دو تا کلاف خوشرنگ بافتنی با وسایل بافتن، یه چند تا کتاب برای افزایش اطلاعات برای تدریس فرانسه، یه چند تا پیشنهاد خوب برای خونه، یه دو سه تا پیشنهاد توپ برا مسافرت، وعده های غذایی مرتب، و پییشنهاد تدریس فرانسه برام بیاد! پشت هم! در ضمن این وسط دوستانم هم یکی یکی هی دعوتم کنن یا قرار ملاقات بذارن! نه به اون موقع که وقت نداشتم هی قرار میذاشتن، نه حالا که هیشکی دلش قرار نمی خواد.... :(

حالا این وسط باید به فکر خرید لباس برای مراسم نامزدی خواهرم هم باشم!

یه چیز مهم رو از قلم انداختم! اونم عمل جراحی پلاستیک بینیه. راستش اونم جز دغدغه های ذهنی این روزهامه. نه به این خاطر که فکر کنم با این مماخم زشتما، عمرا، فقط مطمئنم یا یه دماغ کمی، فقط کمی کوشولوتر خیلی خوشگل تر می شم! :دی، فقط یه کم نگران اینم که دیگران( همون خاله خانباجی ها) بگن چون دید با این دواغ شوهر گیرش نمیاد و خواهرش هم رفت و اون هنوز مونده بالاخره به تکاپو افتاد که یه فکری به حال دماغش کنه!!!! اینقدر دقیق میدونم چی می گن که خنده م می گیره! اما خب مطمئنم هر وقت دیگه ای هم تصمیم به این کار گرفته بودم اونها یه حرفی میزدن. ناگفته نماند که الان اندازه ی عمل زیگیل هم پول ندارم!!!!!!! اما خب یه فکرایی دارم :) (یکی از فکرام اینه که دماغم خیلی هم خوبه و عمل نمی خواد!) :)

همه تون حتما یه روز از این دفترچه خاطرات ها داشتین... من خیلی مصیبت کشیدم بخاظرش...

اما اینجا دفتر خاطراتمه، دفتر روزنوشتم. راستی والنتاین نزدیکه ها!!! یوهووووووو! من که تازه کادو گرفتم فکر نکنم کادوی جدیدی در راه باشه! آخه کادوی زیادی بود... خیلی خوشگله، دلتون بسوزه! بهتون نمی گم که!!! حالا من چی کادو بگیرمممم؟!!! سخت ترین کار دنیا و بزرگترین دغدغه ی ذهنیم شده :(

مرمرنوشت: مریمی خوشحالم که خوبی :*


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/23ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

بدون قلبم، سینه ام تنها تکه ی گوشتی ست...



درون این سینه ای که شما از آن فقط گردی اش و نوکش را می بینید به خدا قلبی هست.


مرمرنوشت: شما جز قضاوت کار دیگه ای هم بلدین؟! بعد از این همه ادعا؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/09ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

Crops et Ames

 

تنها گل-شیفته درفیلمی با نام "تن ها و روح ها"، در بین سی هنرپیشه ی دیگر، در لحظه ای که این جمله گفته می شد: من تنها "تکه ای گوشت" خواهم بود در رویاهایتان. (de vos rêves, je serai la chair) سی-نه اش را لخت میکند. چرا او؟! فکر نمیکنید همین طور روی هوا نبوده؟! چون درمیان آنها این "او"ست که محدودیت دارد. این فیلم شامل سی و یک هنریپشه ایست که نامزد بهترین امید برای دریافت جایزه Cesar آینده، که یک جایزه در فرانسه برای فیلمبرداری سینماست هستند. و اما اصل متن:

 Regardez-moi

A cet instant, nue, libre de corps et d’esprit, n’ayant subi de pression que de moi-même. Je me livre corps et âme. Vierge encore, je succombe. Je rentre dans le désordre. Mon ADN éparpillé à jamais, j’entre dans la danse. Evadé de moi-même, mon art sera de jouer. De vos rêves, je serais la chair. Je ferais vibrer des mots subtils comme des fruits sur ma langue. Je vous donne ma peau ensanglantée, encensée, comblée. De larmes et de rires, je couperais votre souffle. De cris, de lumières, de foules, je veux me soûler. Votre impossible, votre inavouable revêtiront mes traits. Que vienne le froid, le trac, les heures incertaines, je resterais sourde aux vendeurs de vide. Je crois, je plonge, à cet instant nu, libre de corps et d’esprit, je me livre corps et âme.

Regardez-moi, Regardez-moi …

la voie est libre

و ترجمه ی خودم:

"به من نگاه کنید

در این لحظه، عریان، رها از جسم و روح، که به فشار هیچ چیز جز خودم تن نمیدهم.( که هیچ چیز جز خودم را تحمل نمیکنم) من روح و جسمم را تسلیم می کنم. همچنان بکر(باکره، دست نخورده) تسلیم می شوم. درون آشفتگی بر می گردم. DNA من، برای همیشه پراکنده می شود. شروع به رقص می کنم. رها از خویشتن خویش، هنرم بازی کردن خواهد بود. در خیالتان، می توانم تنی پر از حس باشم. می توانم کلماتی ظریف را چون میوه هایی بر روی زبانم مرتعش کنم. من پوستم را، آغشته به خون، مقدس، لبریز به شما میدهم. با اشک ها و لبخندهایم، نفس شما را خواهم برید. با فریادهایم، با هوشم، با فشارهایم(؟)، شما را سرخوش میکنم( شاید هم ارضا). غیر ممکن شما، نامعترف شما، به تن رفتارم دوباره لباس می پوشاند. چه سوز سر برسد، چه هراس، چه ساعتهای شک و تردید، در مقابل فروشندگان پوچی، بی رقت( سنگدل) خوام ماند. من در این لحظه ی عریانی، آزاد از جسم و روح، می اندیشم، غوطه ور میشوم، روحم و جسمم را تسلیم میکنم.

به من نگاه کنید، به من نگاه کنید...

راه باز است."

   حال با دانستن این متن، باز هم میگویید به این جنبش و آن سیاست مرتبط است؟! باز هم میگویید..؟! او تنها حرف زده. هنرش را که بازیگریست ارائه داده. وقتی به او گفتند: " در ایران دیگر به هنر پیشه نیازی نیست" به گفته ی خودش این بدین معنیست که من خارج از ایران باید هنرم را ارائه بدهم. پس دیگر حرف چیست؟!

رهایش کنید. :|

یه چیزی رو از قلم انداختم. که نکته ی مهمی هم بود. اونجا که "گلی"( به دلایل امنیتی و الا قصد پسر خاله شدن ندارم!) رو نشون میده. صدای خودش شنیده میشه. اما لبش تکون نمی خوره. و کارگردان باز هم همین طوری رو هوا این انتخاب رو نکرذه. اون هم Jean Baptise Mondino که تو سایت های فرانسوی قبولش دارند و من البته خیلی نمیشناسمش.می تونید اسمش رو سرچ کیند. برای نشان دادن محدودیتی که "او" داره. حتی در حرف زدن. :|

 این Html کار Mondino هستش. و این هم Pdf ش.

مرمرنوشت: متاسفانه بلاگفا و نت با هم قاط ردن و من نمی تونم با ویرایش بهتری این متن رو بنویسم. و الان از مرورگر دیگری تلاش می کنم! تنها برای دیده شدن اینجا دوباره در یک پست میگذارمش.

مرمرنوشت 2: برای گذاشتن نظرتون با خوندن پست قبل البته!( :دی )از کامنتدونی اونجا استفاده کنین که هنوز حرف برای گفتن داره.

مرمرنوشت 3: بابت اذیت شدن چشماتون عذر میخوام.

مرمرنوشت ۴:و ترجمه ای دیگر از یکی از جمله ها:  "و در برابر بیهوده گویان ناشنوا خواهم ماند." او مشکلی ندارد با آنچه می گویند... :|

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/02ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

برای خودم می نویسم که یک زن هستم

برای خودم می نویسم . برای من که یک زنم. برای من که همیشه جلودار تابو شکنی در جامعه ی کوچک خانواده و فامیل خودم بودم...

حاضرم قسم بخورم بیشتر کسانی که در مورد "او" نظر میدن حتی نمیدونن تو اون ویدئو چی میگن. من البته قبل از دیدن ویدئو و با دیدن عکسش نظرم موافق بود با آقای هومن شریفی. اما با دیدن ویدئو و اینکه زبانش هم فرانسه ست... تعجب میکنم. چند نفر از این مردمی که نظر میدن فرانسه میدونن؟! دلم درد گرفت این روزها... از مردمی که به خودشون اجازه میدن به یک نفر که دلش خواسته جوری رفتار کنه، هر چیزی نسبت دادن. و بیشتر دلم می سوزه چو......ن اون همجنس منه، چون اون داره تابوهایی رو می شکنه که من هم به شیوه ی خودم دارم تلاش میکنم بشکنمشون. وقتی من تو سال 74شلوار جین آبی روشن می پوشیدم کل فامیل نسبت به من جبهه گرفتن و بابامو... بگذریم... این روزها دارم درس میخونم. تو یه شهر دیگه جدا از خونواده زندگی میکنم و مطابق میل خودم زندگی میکنم. لباس می پوشم. گلشیفته هم همین کار رو میکنه، منتها به روش خودش. نمیدونم چرا مردم ما اینو نمیخوان بفهمن که عقیده ی هر کسی تا وقتی که به حریمشون تجاوز نکنه محترمه... دردم از اونهاست که ادعای مرد بودن و هزار چیز خوب دیگه میکنن و می کوبن. مثل اونها که الله اکبر گویان دانشجوها رو به پایین پرت میکردن... :( فرقشون چیه؟! شما به من بگو. و بیشتر از اونها... دردم از زن هاییه که اونها هم همراه با مردها میکوبن، محکوم میکنن، فحش میدن، و در نهایت یا بهم میگن داری براش هورا می کشی، یا میگن تو که کارش رو تایید میکنی یه عکس همینجوری از خودت بذار! بابا! من اینقدر ها هم از خودم بی خود نمیشم که برای او هورا بکشم، و ، این رو چرا نمیخواین متوجه بشین که هر کس به شیوه ی خودش. حرف من اینه. باید به شیوه ی او احترام گذاشت. همون طور که به شیوه ی من. به شیوه ی هر کسی. نمیفهمم این کجاش سخته متوجه نمی شن؟؟!
من به هر زنی که در راه شکستن تابو ها قدمی برداره، در حالی که زن بودن صرفا خودش کار رو سخت تر و سخت تر میکنه، چون "همه" به خودشون اجازه میدن نظر بدن، به احترام چنین زن هایی کلاهم رو از سر بر میدارم و تا کمر خم می شم... من به عنوان یک زن قدر مینهم کارش رو. چه اون زن یک اسراییلی باشه، چه یه آمریکایی، چه یه ایرانی، چه یه افغانی... :| قضاوت رو تموم کنیم. اینقدر تو چارچوب خودمون دیگران رو به زور جا ندیم. اگه از کار زنی خوشمون نیومد بهش نگیم فاحشه، هرجایی... بارها امثال این رو شنیدم. فقط به این خاطر که شبیه بقیه نبودم. دردم گرفت. خیلی... تو گویی ایران خیلی هم بزرگتر از شهر نکا نیست! مردم همونقدر کوچکن...
تنها چیزی که تو یه مرد میتونه برام یه مزیت باشه، همینه. که این رو بپذیره که مالک من نیست. که من مالک تن و عقاید خودم هستم و آزادم اون رو بیان کنم. براش هم تا به حال بهای گزافی پرداختم. حالا باز بگین من مردم! مردونگی! غیرت! جمعش کنید بابا... به حرف نیست...

مرمرنوشت: تحسینت میکنم. از اینکه ما مثل هم فکر میکنیم از خدا ممنونم. چند نفر این شانس رو دارن که من دارم؟؟! دوستت دارم.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/01ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

استرس


فقط حالا و نه هیچ وقت دیگه به روز نکردم! می بینی؟! ساعت 12:22 دقیقه ی شبه و من فردا دو تا امتحان دارم و هنوز نمی دونم همون ساعت کلاس هاست یا ساعت دیگه ای؟! وای خاک به سرم این آخریه رو همین الان فهمیدم نمیدونم!

کاش یکی بیدار باشه جوابمو بده. یوهو انگار یه کاسه سرکه ریختن تو کامم... دلم خالی شد... استرس داره خفم میکنه...

چند لحظه بعد؛

خدارو شکر کبری بیدار بود، البته شارژ نداشت! اما خداروشکر بیدار بود و می دونست.

:دی

استرسم کمتر شد! نمیدونم چرا!

بچه که بودم تو شرایط بد که قرار می گرفتم این تصویر تو مخم پیچ و تاب میخورد که بین یه عالمه لباسم و همه ش به هم ریخته ست، تو یه خونه م که همه جاش به ریخته ست، که هیچ چی سر جاش نیست. حتی پنجره و درش. اصلا هیچ چیز منطقی توش نبود.. و یوهو می رفتم تو یه خلا، حتی این سخت تر بود... تو همون بچگی هم وقتی میخواستم حالم رو بگم نمیتونستم.. الان همون حال رو دارم. وقتی دارم تند تند تایپ میکنم مثه حالا یا وقتی خیلی تند تند کاری رو میکنم فقط این تصویر محو میشه. تو فاصله ای هم که فکر میکنم حتی یه ثانیه، تصویره میاد...

خواهرم فکر کنم داره نود میبینه و چیز جالبی هم هست چن داره قاه قاه میخنده. این صحنه واقعا به صحنه ی ذهنم می خوره. به دور و برم که میگم بعدا تمیزش میکنم. به ناخن هام که بیش از یه هفته ست همین لاک روشه و نمی رسم پاکش کنم... به اینکه همین حالا موندم که چی که دارم اینها رو می نویسم...

جای اینکه بخوابم. جای اینکه سه صفحه آخر ترجمه رو تایپ کنم...

یه ماهه یه عالمه مطلب از اینترنت برداشتم که بتونم یه مقاله بنویسم اما دوباره، یوهو زدم به سیم آخر. اصلا نمی خوام بنویسم. تمام.

تازه چهارشنبه هم یه امتحان دیگه دارم... اینو کجای دلم بذارم؟؟؟

مرمرنوشت: بالاخره نت گرفتم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/27ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط مریم  |