خوشبختی از آن من است، نمیتوانی از من بگیری اش.
اشک هایم را از روی چهره پاک میکنم، لعنتی می فرستم به هجوم افکار منفی، لبخند به لب می آورم تا روی دنیا را کم کنم، دنیایی که همه ی تلاشش را می کند تا خوشبختیم را از چنگم در آورد...
مرمرنوشت 1: پس فردا (جمعه) عقد داداشمه.
مرمرنوشت 2: لحظه شماری میکنم که این روزهای رخوت و خونه نشینی و استراحت و هیچ کار مفیدی نکردن تموم شه. این روزهای تنهایی، این روزهای تحمل حرف و حدیث ها، این روزهای بی رنگی و کمرنگی، این روزهای دور از مسئولیت و دور از زندگی.
مرمرنوشت 3: روزهای سختی گذشت، تنها موندن تو خونه، ساعتها چشم دوختن به سقف، وقتی امیدوار بودی که دوستی، برادری، خواهری، کسی، بیاد و لحظه ای کنارت بشینه، تا حرف نزنی هم! لااقل حس کنی نمُردی...
مرمرنوشت 4: هرگز با دوست صمیمی خود فامیل نشوید! بی شک او را از دست خواهید داد...
مرمرنوشت 5: امروز خواهرم، چند روز پیش صمیمی ترین دوستم، اشکم رو در آورد... با گفتن حقیقتی که خودم هم میدونستمش. اما پذیرفته بودم، همه ی اینها رو و ازشون رد شده بودم... چقدر سخت تره تو یه محیط کوچیک باشی و نشنوی، نبینی، و به زندگیت اونطور که میخوای ادامه بدی. اما من قبلا هم نشون دادم میتونم. مرد روزهای سختم.
مرمرنوشت 6: بالاخره خونه هم (شمال) اینترنت دار شد، اما چه فایده من حالا وقت ندارم دیگه!!
مرمرنوشت 7: روز مادر رو اول از همه به بهترین مامانی دنیا تبریک میگم. الهی قربونت بشم مامانی، بعدشم به همه ی مامان های دنیا. امیدوارم بچه های خوب و لایقی براشون باشیم تا بهمون افتخار کنن. هرچند من خیلی خوب نیستم برا مامانم... روز زن به همه ی زنهایی که هویت خودشون رو می پذیرن و با حضور دیگران تعریفش نمیکنن شادباش میگم.
مرمرنوشت 8: دوستای عزیزی که میاین اینجا، دخترها و پسرهایی که دلتون میخواد در مورد آدمها، در مورد خودتون، در مورد روابط بین آدمها در یک رابطه، در جامعه، بیشتر بدونین، حتما به این وبلاگ سر بزنید.
مرمرنوشت 9: ممنونم از همه ی دوستانی که تو این مدت که نبودم بهم سر زدن، و جویای احوالم شدن. بالاخره تن دادم و دماغم رو عمل کردم! به شوخی به بابا میگم حالا که این همه پول خرجش کردیم دیگه "بینی" صداش کنین!!! کلی سوژه برا خنده درست کردم برا خانواده! یکیش همین خندیدنم! داداش کوچیکم ادامو در میاره و کلی همه میخندیم!!! :دی در مرود عمل کردن، راستش نمیدونم چرا بعضی ها وقتی عمل میکنن عوض میشن، راستش در مورد من برعکسش بوده، من که عمل کردم بقیه عوض شدن انگار!!! هرچی من عادی ام بقیه یه جورین!!!! والا!!!!
مرمرنوشت 10: امروز داداشم اومده ازم بپرسه برا مامان و مادر زنش چی بخره و اینا، میگم محسن باید هردوشو خودت حساب کنی ها، همه شو، راستش با وجود بدیهی بودن این مساله یوهو به ذهنم رسید نکنه فکرکنه مثه کادو تولد و اینا که همیشه میخوایم بگیریم پول رو هم میذاریم، نکنه فکر کنه باید دنگی از نامزدش هم پول بگیره! داداشم نگام کرد، میگم نکنه میخواستی نصفشو ازش بگیری؟!؟؟ میگی آره خب!!!! محسن: متعجب و وا رفته! من با یه علامت سوال رو سرم که واقعا آیا محسن برای زندگی مشترک آماده ست؟؟؟!
مرمرنوشت 11: نمیدونم باید برای کسی که فکر میکنه اشتباه زندگیشم بمونم یا نه، نمیدونم همه درست میگن یا خودم درست فکر میکنم، نمیدونم کار درست چیه، اما میدونم آمادگی نبودنش رو ندارم...













